Skip to Content

راز آتشفشان

  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of cmfcCalendarV1Iranian::infoArrayToTimestamp() should be compatible with cmfcCalendarV1::infoArrayToTimestamp() in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar/v1/calendarSystems/iranian.class.inc.php on line 0.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of views_handler_argument_many_to_one::init() should be compatible with views_handler_argument::init(&$view, $options) in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/views-6.x-2.12/views/handlers/views_handler_argument_many_to_one.inc on line 0.

راز آتشفشان

نام نويسنده : علي رشوند هرانكي

ناشر : انتشارات طه قزوین

سال انتشار : 1380

این کتاب شامل بیست و یک داستان کوتاه فلولکور از منطقه الموت می باشد که عبارتند از :
- پری های نودر
- مهمانی زوارک
- سگ ارباب
- عروسی ورک
- راز آتشفشان
- طلسم زرآباد
- درجستجوی علف

-    دختر نذری
-    شازده در ورک
-    ملاضرغام
-    پهلوان گنجی
-    شفای لال ها
-    ایوانف روسی
-    فرار شازده
-    راز بی خوابی
-    خانم بهداشت
-    چراغ نذری
-    بیلی
-    راننده روزهای سخت  ( این داستان در هفته نامه طلوع  قزوین چاپ گردید )
بخشی از داستان دختر نذری
وقتی به دنیا آمد  یک دنیا شادی و خوشبختی را با خود به ارمغان آوردپدرش یحیی از شادی در پوست خود نمی گنجید و مادرش حسنی خانم شب و روز کنار گهواره  او زانو می زد و به چشمان زیبای شوکت خیره می شد و کلمات شیرینی را برای ناز و نوازشش بر زبان می آورد سه ماه از تولد شوکت می گذشت این سه ماه همه اش شادی و نشاط برای خانواده یحیی بک بود ناگهان حال و روز شوکت دگرگونشد دیگر آن رفتار شیرین کودکانه را نداشت عبوس بود و مدام گریه می کرد .....