Skip to Content

داستانک آدم به دور / علی رشوند - روزنامه فرهیختگان 12/2/90

  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of cmfcCalendarV1Iranian::infoArrayToTimestamp() should be compatible with cmfcCalendarV1::infoArrayToTimestamp() in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar/v1/calendarSystems/iranian.class.inc.php on line 0.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of views_handler_argument_many_to_one::init() should be compatible with views_handler_argument::init(&$view, $options) in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/views-6.x-2.12/views/handlers/views_handler_argument_many_to_one.inc on line 0.

داستانک آدم به دور / علی رشوند - روزنامه فرهیختگان 12/2/90

تا آنجا كه یادم هست. یادم می‌آید. همانطور بود كه بود. كه می‌نمود. از مردم آبادی فاصله می‌گرفت. در جشن و عزای آبادی شركت نمی‌كرد. عروسی و عزا اصلا و ابدا سروكله‌اش پیدا نمی‌شد. ندیدم گوشه تابوتی را بگیرد. یا نماز میتی بخواند
حتی عروسی‌ها كه رسم بود اهالی پول‌هدیه می‌دادند و بلند اسم پول دهندگان را برزبان می‌آوردند- نعمت‌الله، بیست هزارتومان ما عروسی خودش ایش‌الله، رضوان ده هزارتومان عروسی عذب‌هاش ببو ایش‌الله ....

- خدا وكیلی، نشنیدم تو مجلس عروسی بگویند، عیوض فلان قدر پول داده مبارك باشه ایش‌الله . تو شش دانگ‌آبادی زمینی نداشت. اینكه اصلا زمین نداشت، حرف درستی نیست. نگفته نماند یك من باغ، كنار شارود داشت. ۲۰ سال پیش، طعمه سیل شد، چه باغی همه جور درخت و میوه داشت . سالی كه سیل باغ‌های حاشیه شارود را شست و برد. نشست دم رودخانه بلند بلند گریه كرد. بعد با غیظ چند قلوه سنگ انداخته بود سمت سیل، داد زده بود، «خدا ازت نگذرد شارود، چه زحمت‌ها بكشیدم.» بعد از آن سیل كه دیگر زمینی نداشت. هیچ وقت ندیدم، برای اهالی عمله‌گی كند. همیشه بیل بر شانه راست می‌انداخت. داس و طناب به دست می‌گرفت، محض عمله‌گی راهی آبادی‌های اطراف می‌شد. خانه‌اش، تُك محل بود. پای كوه، جایی كه بالاتر از خانه عیوض خانه‌ای نبود. با هیچ‌كس رفت و آمد نداشت. فقط گلچین هر ماه یك‌بار می‌رفت تندروستانش، تا نان ببندد. او هم گفته بود: «محض خاطری نازنین نباشه قدم خانه عیوض نمی‌گذارم.» آن موقع‌ها كه حمام عمومی آبادی رو به راه بود. پنجشنبه‌شب‌ها دودش سینه آسمان را نشانه می‌گرفت. صبح‌ها نوبت زنانه جماعت بود و بعدازظهرها نوبت مردانه جماعت. هیچ كس عیوض را ندید با اهالی برود حمام. داریوش -حمامی محل- می‌گفت: «عیوض یك شب زمستانی آمدو گفت كلید بده بروم حمام.» گفتم: «شب است حمام رفتن كراهت دارد» گفت: «كلید بدهید چه كار به این كارها داری، اصرار كرد كلید را دادم» همان شب رفته بود حمام. دوش آب گرم كه شُره می‌كند روی شانه‌هاش. می‌شنود سروصداست خوب گوش می‌كند، صدای ساز و نقاره را توی رختكن حمام می‌شنود. لخت مادرزاد از پنجره حمام بیرون می‌زند. لرزان وترسان، خود را به خانه می‌رساند. به نازنین – همسرش- گفته بود:
 «اوشانان رقص مقص بداشتن، قهقهه‌شان را بشنیدم. لباسام بمانده حمام»،
یه هفته‌ای تب كرد افتاد خانه. اهالی به نازنین گفته بودند: «آخه آدم عاقل شب می‌رود حمام، عیوض مزرتی بشده.»
یك ماه بعد، اهالی عیوض را بقچه به دست دیده بودند كه به آبادی مدان می‌رود. یكی مردانه گفته بود: «حمام كه داریم كجا می‌روی؟»
 با تشر جواب داده بود:
«هرانكی جماعت، آرزو باشه، عیوض را داخل‌شان ببینه..»

این داستانک درروزنامه  فرهیختگان http://www.farheekhtegan.ir/content/view/23770/40/به چاپ رسیده است