Skip to Content

داستان بی سوار / داوود غفارزادگان

  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of cmfcCalendarV1Iranian::infoArrayToTimestamp() should be compatible with cmfcCalendarV1::infoArrayToTimestamp() in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar/v1/calendarSystems/iranian.class.inc.php on line 0.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of views_handler_argument_many_to_one::init() should be compatible with views_handler_argument::init(&$view, $options) in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/views-6.x-2.12/views/handlers/views_handler_argument_many_to_one.inc on line 0.

داستان بی سوار / داوود غفارزادگان

ز خانه درآمده و رسيده بود كنار رود. بى حوصله بود. ايستاده بود و مى خواند. غروب بود و رود آرام مى گذشت. همين جا بود كه مرد موتورسوار ايستاده بود. كِى بود؟ ايستاده بود اين جا و به آن طرف نگاه مى كرد. آشنا نبود. لاغر و بلندبالا بود و يكسر رخت مشمايى سياه رنگى به تن داشت. يك دستش راگذاشته بود روى ترك موتور و نگاه مى كرد

ا.

غريبه بود. اگر نبود از پاسگاه نمى آمدند دنبالش.

- خدايا كى بود؟

گردبادى در آن سوى رودخانه تنوره مى كشيد و مى آمد پيش. خاربته اى در آسمان به خود مى پيچيد و مى رفت بالا.

مگر پاييز نبود كه مرد اسب سوار رسيد اين جا. بعد از آن هيچ مردى نيامده بود. جز زمستان كه خيلى ها زدند به آب. صبح بود و كُرك برف نشسته بود روى سر شاخه ها. مثل خواب بود. درخت ها از دور انگار بلور بودند. مردم از دو طرف زده بودند به رود. در كناره ها روى ماسه نشسته بودند و مى گريستند. سربازها از دو سو دست به هم تكان مى دادند و مى خنديدند. زنى با موهاى سياه توى آدم ها مى گشت و «آراز» نامى را به اسم مى خواند. به هركى مى رسيد صورتش را برمى گرداند و مى ديد. روى صورت ها دنبال كسى چيزى مى گشت و نمى يافت. آن وقت بود كه اسب از پشت درخت ها پيدا شد و بى سوار، يورتمه از ساحل گذشت. يك لحظه غلغله جمعيت خوابيد و جز شيهه اسب صدايى نيامد. زن ايستاده بود، نگاه مى كرد و انگشت مى گزيد. اسب پشت درخت ها گم شد. كهر بود و يال هاش در باد مى رفت. دوباره صداها برخاست. زن گريست. رفت نشست كنار بوته اى و سرگذاشت ميان زانوها.

خورشيد آويخته بود پشت درخت ها و شب پا م ىداد. دخترك از ترس بدنش لرزيد. پرنده اى از ميان نيزار پركشيد و در سايه درخت ها گم شد. گردباد در ميان بوته اى شيون كرد و خوابيد.دخترك راه خانه را در پيش گرفت.

هر چند وقت يك بار سوارى مى آمد، مى ايستاد اين جا و به آن طرف نگاه مى كرد. و حالا مرد موتور سوار آمده بود. برده بودنش پاسگاه و خبرى ازش نبود. موتور مانده بود كنار رود. خورجين روى ترك موتور خالى و پرغبار بود.

پاييز از صحرا بر مى گشت كه مرد اسب سوار را ديد. گله، تنبل و سير رو به ده مى رفت. مه غليظى بالاى رود آويزان بود و مرد سرتاپا جامه سياه بر تن داشت. دست گذاشته بود روى زين و رو به رود نگاه مى كرد.

ــ اين راه به كجا مى رسد؟

ــ راه اين جا تمام مى شود، پس رود را نمى بينى!

مه متراكم بود و از بالاى انگشت اشاره مرد كه به طرف رود نشانه رفته بود، مى گذشت.

ــ مه جلو ديدم را گرفته.

دخترك پرسيد:

ــ اين جا چه مى جويى؟

ــ هيچى، مسافرم.

ــ اين جا آخر راه است، نمى بينى!

مرد ديگر چيزى نپرسيد. برگشت و پشت به دخترك ايستاد. دست روى زين اسب گذاشته بود و اسب پوز بر علف هاى خيس مى زد.

دخترك گله را هِى كرد و برد آغل. غروب بود كه رفت روى بام و مرد را ديد كه همچنان ايستاده و نگاه مى كند. مه رفته بود و سايه درخت ها از دور وهمناك مى نمود. برگشت پايين. مادر، سنگِ كبود كُنج ديوار را قِل مى داد پشت در كوچه.

ــ گمشده اى دارند. سال هاست مى آيند اين جا. كس و كارشان مانده آن طرف.

سر سفره هم حرفى نرفت. مادر ساكت بود و به تأنى لقمه بر مى داشت. دخترك سفره را جمع مى كرد كه خيال كرد صداى فيره اسب شنيده. گوش تيز كرده بود كه مادر را ديد رفته روى هره پنجره و نگاه مى كند. پس خيال نبود. صداى اسب بود و مرد هنوز كنار رود ايستاده بود كه اسب فيره مى كشيد.

دخترك رختخواب ها را انداخت و رفت توى جا. صداى سوت گشت هاى مرزى مى آمد. مادر گفت كه خار توى دستش رفته. سوزن برداشت و رفت نشست زير نور فانوس.

صبح كه برخاست، رمه گرسنه مى ناليد. رفت حياط و نشست به دست و رو شستن. اولين مشت آب را به صورت زد و ياد سوار افتاد. با صورت آب مَك آمد و در كنار آغل ايستاد. مادر پِهِن ها را كوت كرده بود و با پارو مى ريخت توى سبد.

ــ امروز كنار رود نرو. گله را ببر پشت زمين شور.

دخترك رفت طرف در. سنگ كبود كُنج ديوار بود. در را باز كرد و سر كشيد تو كوچه. خالى و خلوت بود. پا گذاشت بيرون. در ميانه راه بود كه صداى مادر را شنيد. به دو رفت تا سر گذر و از آن جا كنار رود را ديد زد. نه از هيچ كس، نه از مرد اسب سوار خبرى نبود. خواست برگردد كه صداى اسب شنيد. چنان كه شب توى اتاق شنيده بود. به تندى برگشت و يك آن پوست كهر اسب را ديد كه ميان دو درخت زير آفتاب برق زد و گذشت. مرد اگر نرفته بود، پس چرا اسب بى سوار بود؟ انگار به تاخت يك دم از ميان دو درخت تن نشان داده بود كه دخترك او را ببيند. دوباره نگاه كرد و اسب را نديد. صدايى هم نمى آمد. فكر كرد برود جلوتر. چند قدم نرفته بود كه باز صداى مادر آمد.

برگشت. مادر سبد بر پشت مى رفت طرف خرمنجا. خواست بگويد اسب را ديده، اما مادر نايستاد و گذشت.

وارد حياط شد، كنار سطل چمبك زد و دست برد به آب. نفهميد مادر كى برگشته. ايستاده بود بالا سرش و سبد دستش بود.

«نان پيچه را بردار و گله را هِى كن!»

مادر گفت و رفت توى اتاق. پشت پنجره ايستاد و او را نگاه كرد. بعد در تاريكى پشت شيشه گم شد و نان پيچه به دست برگشت حياط.

دخترك پا شد. تركه از كنار ديوار برداشت. رفت توى آغل و بنا كرد به سوت زدن. قوچ سياه تنه به در زد و جست توى كوچه. رمه، پشت سر، همه ريختند بيرون.

دخترك پا تند كرد. راه را دور كرده بود تا از كنار موتور بگذرد. هوا گاوگم بود و قه قه شغال ها از دوردست مى آمد. شايد موتور را تا به حال برده بودند، اگر نمى آمدند سراغش زير باران مى پوسيد.

گله را هِى كرد طرف سنگلاخ كنار بيشه. سر چرخاند و مادر را ديد كه ايستاده سر كوچه. صداى رود مى آمد و رمه تن به راه نمى داد. شب باران زده بود و آب از سر شاخه ها مى چكيد روى سر و صورت.

قوچ ناگهان ايستاد و گله درهم فشرد. خيال دخترك به گرگ و شغال رفت. از ده دور شده بود. زانوهاش لرزيد و رفت ميان گله. شاخه درختى جنبيد و مرغى پريد. بعد صداى خُرِّه اسب آمد. قوچ سم بر زمين مى كشيد و شاخ بر سنگ مى ساييد.

دخترك رفت طرف درختزار. اسب از پشت تنه، پوزه بالا آورده بود، لوشه مى لرزاند و با چشم هاى خيس نگاه مى كرد. خواست دست به يال بكشد. اسب شيهه كشيد و به تاخت رفت طرف رود.

دخترك دست به بوته گرفت و از شيب پشت درخت ها بالا رفت. رود كف كرده و به رنگ آجر بود. اسب، روى ماسه ها، دور مردى با جامه يكسر سياه خيس مى چرخيد.