Skip to Content

داستان "دختر آبادی" نوشته علی رشوند

  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of cmfcCalendarV1Iranian::infoArrayToTimestamp() should be compatible with cmfcCalendarV1::infoArrayToTimestamp() in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar/v1/calendarSystems/iranian.class.inc.php on line 0.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of views_handler_argument_many_to_one::init() should be compatible with views_handler_argument::init(&$view, $options) in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/views-6.x-2.12/views/handlers/views_handler_argument_many_to_one.inc on line 0.

داستان "دختر آبادی" نوشته علی رشوند

باران ازشب باریدن گرفته بود .ناودان تندورستان می غرید. آب صاف ناودان با آب گل آلود کوچه باغ قاتی می شد و سمت شا رودمی رفت .بقول ماه سلطان: آی شارود شتابان بشو، تی راه درازه . بشو تا دریای خزر

.ننه کوکبه  نیم دری را باز کرده ، گوش داده بود به ناودان ، صدای ناودان  اورا به گذشته می  برد ، گذشته ای که مختص او بود. گذشته ای که با  عزیزه دخترش  گره خورده بود. کوکبه احساس  می کرد اگر این حکایت بگوید شاید گره ای از بخت عزیزه باز بشود.

کوکبه : عجب صدایی دارد این ناودان این صدا مرا یاد حکایتی  می اندازد

عزیزه :چه حکایتی ننه  !!!

کوکبه :  سینی برنج را کنار بنی بیا  تا تعریف کنم

عزیزه :  بیامدم محض شنیداری

عزیزه سوم راهنمایی راکه خواند نتوانست ادامه تحصیل بدهد مرگ پدر هم مزید بر علت بود تک فرزند بود آن هم به کمکی دعا ی ملای خشکچال نصیب کوکبه شده بود.عزیزه  مانده بود ور ننه پیرش ،گفته بود خواستگارهم بیاید شرطم ننه این است همین جا با تو بمانم .نوذرکه آمد خواستگاری گفت : اگر آدم شهری هستی نتانم ازدواج کنم ؟ اگر آدم روستایی باهات  ازدواج  می کنم ؟ نوذر من من کرده بود.

-         حقیقتش قصد دارم برم  شهر صنعتی البرز، کارخانه . اینجا کار نی ؟

عزیزه محکم گفته بود :

-         خدا تی نگهدار

ننه کو کبه  زار  زده بود :

-         دتر  خودت را محض خاطرمون پاگیر نکن  جوانها همه برفتند شهر تنها می مانی هرانک !!

عزیزه گفته  بود :

-         مرغ یک پا دارد .من از اینجا تکان نمی خورم هرکس اختیار خود داره

علی اوسط هم آمد خواستگاری  گفت :

-         اسمت سر ژاله هست آمدی سلام علیک مون ؟!

ننه کوکبه گفته بود:

-         دتر  خودتی فکر باش ،چکار داری به این کارها !

عزیزه  جواب داده بود :

-         آه و نفرین  نتانوم  پشت سر داشته بوم

علی اوسط هم رفت  پی ژاله و عروسی کرد .

دیروز غروب دم  صبری  آمده بود پیش ننه  کوکبه گفته بود:

-          عزیزه راضی کن  .امشب می آیون  خواستگاری  مش  نعمت  الله ،ماشالله گوسفندارهم هست ..چوپان یک پارچه آبادی است  می توانه خوشبختش کنه  .

کوکبه خوشحا ل شده بود یواشکی گفته بود:

-         صغیرک  اگر بهانه نیاره  ؟

ناوردان می غرید عزیزه با کوکبه محوتماشایش شده بودند :

پدرم حاجی بابا می گفت :یک آبادی بود که یک دختر بسیار زیبا  داشت درآن آبادی رسم دیرینه براین بود هر دختری که  به سن ازدواج می رسیدباید  می رفت  بالای بام خانه شان داد می کشید . آن دختر زیبا بالای بام خانه اش نرفت ،آن را کسر شان خود میدانست .منتظر بود تا خواستگاران سراغش بیایند سالها  هرچه انتظارکشید کسی نیامد..کسی درخانه شان نزد دختر زیبا دید واقعا کسی نمی آید .روزبه روز دختران آبادی شوهر می کنند او از قافله عقب می افتد  یک روزبا عصبانیت پشت بام خانه شان  رفت  هوار زد

-         اهالی، رسم تان . خصم تان . من شوهر می خوام !!

عزیزه  میخکوب شد بر چهره کوکبه  :

-         بگو چه کسی خواستگارمن است ؟

کوکبه گفت :

-         هرکیه باید این دفعه  قبول کنی ؟

-          

عزیزه گفت :

-         سنگ نی ام  ننه،  حق مونه که  بدانوم

کوکبه گفت :

-         مش نعمت الله

عزیزه گفت :

-         زن بمرده ای همسر نمی شوم . من قلب او جا نداروم

کوکبه گفت :

امشو می  آیون  خواستگاری

عزیزه گفت :

-         غلط بکردن

کوکبه بلند شد رفت داخل اتاق  ،ناودان هنوز از شر شر خسته نشده بود.از عزیزه دلگیر بود .باخود گفت :

-         چاره کارفقط  امام زاده محمود ه قربان جدت آقا دستم به آستانت کار ی هاکن

ناودان شر شر می کرد آسمان بالای سر هرانک می غرید .تش برق  نشست برگردکوه .ننه کوکبه عصا به دست راهی امام زاده محمود شد .

عزیزه درخود فرو رفته  بود. باخود می گفت  : چی فکر کرده مون همسن  دختر ش نازنین هستم .قباحت را ببین .چطور به خودش اجازه داد که بیایه خواستگاری