Skip to Content

سایه / نعمت نعمتی

  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of cmfcCalendarV1Iranian::infoArrayToTimestamp() should be compatible with cmfcCalendarV1::infoArrayToTimestamp() in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar/v1/calendarSystems/iranian.class.inc.php on line 0.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of views_handler_argument_many_to_one::init() should be compatible with views_handler_argument::init(&$view, $options) in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/views-6.x-2.12/views/handlers/views_handler_argument_many_to_one.inc on line 0.

سایه / نعمت نعمتی

دربه در شدم .گفتی . بمان . ماندم . گفتی نفسم باش .نفست شدم.دیوارا خراب کردم.فاصله را برداشتم. بردمت به هزار توی ذهنم. تو را به خودم و به رگهايم تزريق کردم. صدای پای باران که آمد، تو آمدی. مثل هوا در من جاری شدی. مثل بوی بابونه و ياس سفيد، ريختی توی وجودم. همه ی آدمها را نديده گرفتم. چون تو همه ی زندگی ام شدی. ترانه ی باران را برايت زمزمه کردم...

. چون عاشق این ترانه بودی. به بوی باران که می‌رسیدم، انگشت بردهانم می‌گذاشتی و می‌گفتی بگذار همین جا، زمان متوقف شود. و من می گفتم:
- زمان را که نمی‌شود متوقف کرد.
و تو می گفتی:
- اگر تو بخواهی، زمان متوقف می‌شود.
می دانستی که نمی‌شود زمان را متوقف کرد، سایه ! اما این جمله را هزار بار تکرار می‌کردی. می‌گفتی اگر این حرف را می‌زنم به خاطر این است که می‌ترسم تو هم مثل پدرم بگذاری و بروی. از یاد آوری رفتن پدر، می لرزیدی. من هم به تو قول می‌دادم که نمی‌روم. از سفر زمان می‌گفتی. از تونل زمان می‌گفتی. از اینکه شاید بشود هرجا که می‌خواهی، زمان را نگه داری. شاید بتوان بازگشت به جایی که هردو به اندازه ی یک عدس، کوچک باشیم تا بتوانیم با هم رشد کنیم. با هم، بازی کردن را یاد بگیریم. با هم، ستاره‌ها را بچینیم. با هم به گندمزار برویم و آنقدر لای سنبله‌ها، بازی کنیم که در میان آنها گم شویم.
 عرق می‌ریختم از بس شتابان می‌دویدم تا به تو برسم و تو می‌خندیدی. بلند می‌خندیدی. جوری می‌خدیدی که بوی نم کاهگل به مشام می‌رسید. نگاهت می‌کردم که سبکبال می‌دویدی میان سنبله‌ها. ذوق می‌کردم از کوکانه ات. در لایه‌های پنهان ذهنم، دنبال کودکی شش انگشتی بودم که یک روز در خرابه‌های شهرمان رهایش کردند و رفتند. کودکی که سه روز گرسنگی کشید تا یکی پیدا شد و او را نجات داد.
- نگفتی چرا شش انگشتی شدی.
نگاهت می‌کنم و می‌گویم:
- خودم هم نمی‌دانم. از وقتی چشمهایم را باز کردم، دیدم در هر دستم، شش انگشت دارم. چند بار می‌پرسی؟
و تو می‌خندی. بر خلاف درونت که غوغاست، مثل یک کودک که هیچ غصه‌ای ندارد می‌خندی. خودت هم می‌دانی که چقدر از این جور خندیدنت لذت می برم. قلقلکت می‌دهم تا باز هم بخندی. ریسه می‌روی و می‌گویی:
- مگر نمی‌دانی قلقلکی هستم؟
 می‌گویم:
- می‌دانم که قلقلکی هستی. فقط دوست دارم خنده ات را تماشا کنم تا همه‌ی غصه‌ام را فراموش کنم.
 ذهنم، بر می‌گردد به گذشته. به آن وقت که پدر، مرا بر ترکِ دوچرخه‌اش می‌ نشاند. جوری که وقتی پایدان می‌زد، می‌توانستم گرمی نفسش را بر پشت گردنم احساس کنم. آن وقت می‌دانستم که کسی هست تا بتوانم به او تکیه دهم و احساس آرامش کنم.
- پدر، اجازه می‌دهی زنگ بزنم؟
و پدر، نفس زنان می‌گفت:
- هروقت احساس خطر کردی، زنگ بزن.
 از آن زمان که چنین اجازه‌ای به من داده شد، هروقت سوار دوچرخه‌ی پدر می‌شدم، تمام حواسم را می‌دادم به خیابان و به محض اینکه با خطری مواجه می‌شدم، زنگ می‌زدم.
- آفرین پسرم! خطر را به موقع احساس می‌کنی.
یک روز که سه بار از پدرم آفرین گرفتم، گفتم:
- بابا، خیلی دلم می‌خواهد، یکی از آن دوچرخه‌ها را داشته باشم.
- اگر دو ماه حقوقم را بگذارم و هیچ نخوریم، باز هم نمی‌توانم آن دوچرخه را برایت بخرم.
و من حرصم می‌گرفت از آن پسرک "بور" که با شلوارک سورمه‌ای، روی دوچرخه‌اش نشسته بود و داشت پایدان می‌زد و بستنی قیفی می‌خورد.

می‌گویم: حالا بیا از گندمزار برویم بیرون.
 می‌گویی:
- چه ابر‌های قشنگی!
 به آسمان، نگاه می‌کنی. من هم آسمان را نگاه می‌کنم که از ابر‌های خوشرنگ آبی آسمانی و زرد پوشیده شده است.
-  مثل تابلو نقاشی ست، نه؟
- بله. درست مثل اینکه کسی آن را نقاشی کرده باشد.
و من در ذهنم دنبال کودکی هستم که آن مرد او را پیدا کرد و برد به خانه‌شان که جز او، شش کودک دیگر هم داشت. یک سال بعد، مرد که او را پسرم خطاب می‌کرد به او گفت:
- ببین! شش تا برادر داری. تو، ته تغاری هستی. خیلی هم دوستت دارم.
بعد به شش کودک دیگر، گفت:
- هوای برادرتان را داشته باشید.
و کودک شش انگشتی، از همان موقع این ترس در دلش خانه کرده بود که نکند برادرها، حسودی کنند و مثل یوسف او را به چاه بیندازند.
- چقدر نگاهت کنم خوب است؟‌ ها؟ چقدر به چشمانت خیره شوم خوب است؟ ‌ها؟ نمی‌خواهم به چیزی جز این‌ها فکر کنم. نمی‌خواهم از زندگی‌ام، دور شوی. فقط دوست دارم تو را در آغوش بگیرم. جوری که گم شوی در من تا هیچ کس، دستش به تو نرسد.
مگر مدام این چیزها را تکرار نمی‌کنی؟ مگر نه اینکه بزرگترین آرزویت این است که در من گم شوی تا خیالت راحت شود که مثل پدرت نمی‌گذارمت و نمی‌روم.
- خیلی می‌ترسم. چرا نمی‌خواهی باور کنی که ترس دارم از اینکه مثل پدرم بگذاری و بروی. آن وقت نیست می‌شوم. نابود می‌شوم.
- مطمئن باش نمی‌روم.
ناز می‌کنی. ابرو در هم می‌کشی و می‌گویی:
- قول می‌دهی هم پدرم باشی، هم برادرم، هم دوستم؟
- قول می‌دهم، هم پدرت باشم، هم برادرت، هم دوستت. حالا اگر خیالت راحت شد برویم به خانه.
پنجه‌ی دستت را محکم چفت می‌کنی در پنجه‌ام. درست مثل کسی که هراس دارد یک جدایی نا خواسته پیش بیاید  یا بادی بوزد و مرا با خود ببرد آنجا که پدرت رفت. من هم پنجه‌ام را محکم‌تر می‌اندازم توی پنجه ات و می‌گویم:
- نترس. می‌بینی که محکم به تو گره خورده‌ام تا اگر بادی وزید، دونفرمان را با خود ببرد.
و آرامش را در نگاهت می‌بینم. صدایم می‌کنی. نگاهت می کنم. با نگاهم از تو می پرسم چرا صدایم کردی؟
 می‌گویی:  هیچ. می‌خواستم  مطمئن شوم که هستی. همین.
می گویم: کاش می‌توانستم مثل کانگورو که بچه‌اش را همیشه همراه خود دارد، از پوست تنم کیسه‌ای می‌ساختم تا تو را در آن جا دهم. می‌گویی: خیلی خوب است. این جوری، پوست تنت را همیشه احساس می‌کنم و دیگر هیچ وقت دلواپس نبودنت نیستم. کاش می‌شد این کار را بکنی!
 می‌گویم به جان سایه اگر می‌شد، حتما این کار را می‌کردم.
می گویی: می‌دانی چیست؟ من تا حالا به حرف دنیا بوده‌ام. می‌خواهم از این به بعد فقط به حرف تو باشم.
 می‌گویم: دیوانه، من هم جزیی از این دنیا هستم.
 می‌گویی: دنیا برای من فقط دنیاست، اما تو همه‌ی دنیایی به اضافه‌ی خودت.
زبانم بند می‌آید از این حاضر جوابی‌ات. می‌دانم که پدرت گذاشت و رفت. اما این رفتن، دست خودش نبود. درست مثل آمدنش.
 می‌گویی: اما احساس می‌کنم دنیا به من ظلم کرد. خیلی هم ظلم کرد. من تازه با پدرم آشنا شده بودم. تازه، می‌توانستم حرفهایش را بفهمم. تازه می‌دانست من چه می‌گویم.
می‌گویم: اصلا چرا مرا با یک سوزن به خودت نمی‌دوزی؟ تو که هر وقت دوست داری، می‌توانی سرت را بر شانه‌ام بگذاری و گریه کنی. بعد، گوشهایت را می‌گذاری روی سینه‌ام و به صدای قلبم گوش می‌دهی. بعد سرت را بالا می‌آوری، نگاه قشنگت را می‌دوزی توی نگاهم و می‌گویی در سینه‌ات قلب یک کبوتر می‌تپد. اینرا هم خوب می‌دانی که هر چه می‌کشم از این دل وامانده‌ی کبوتری‌ام است که حتی از بال زخمی یک پروانه هم به گریه می‌افتد. دیگر چه می‌خواهی سایه؟ بهترین تصویری که می‌توانی از آن یک تابلو نقاشی بکشی، کبوتری باران خورده است که گوشه‌ای، زیر یک شیروانی نارنجی از نسیمی که بر تنش می‌وزد، می‌لرزد و چشمان معصومش را به نقطه‌ی انتظار دوخته است. من هم که هیچ گاه آغوشم را از تو دریغ نکرده‌ام، سایه! می‌آیی، سخت به آن می‌چسبی و می‌گویی بگذار در تو گم شوم. می‌گویی مرا در خودت پنهان کن و من تمام تنت را در آغوش می‌گیرم. می‌گویی آنچنان فشارم بده که صدای استخوان‌هایم را بشنوم. من هم، چنان سر و سینه‌ات را به تخت سینه‌ام فشار می‌دهم که استخوان‌هایت به صدا در می‌آیند.
سینه‌ام خیس می‌شود از اشکهایت و می‌گویی:
- بار اول که پدرم زخمی شد، او را بستری کردند. خودش نخواست بستری شود.. به خاطر همین، سه روز بعد از بیمارستان فرار کرد و برگشت به آبادان. یک  هفته‌ بعد جنازه‌اش را آوردند که دست چپ و پای راستش بر اثر بمباران قطع شده بود. او را بردند به زادگاهش و در امامزاده‌ای دفن کردند و من ماندم و مادرم که اول چل چلی‌اش بود.
به اینجا که می‌رسی، باز هم نگاهم می‌کنی. معصومانه نگاهم می‌کنی. چشمانت چه قرمز شده سایه! لبهایت می‌لرزد و اشک می‌ریزی. دوباره در آغوشم قایم می‌شوی و می‌گویی مرا در خودت گم کن.
احساس می‌کنم سرم دارد گیج می‌رود. احساس می‌کنم می‌خواهم بخورم زمین، اما مقاومت می‌کنم چون اگر بیفتم، آویزان بودنت را احساس خواهی کرد. نمی‌خواهم تنها تکیه گاهت را از تو بگیرم.
 کمی جابه جا می‌شوم. می‌گویی: خسته شدی؟ می‌گویم: نه. چرا فکر می‌کنی خسته شده‌ام؟
 همانطور که سرت را فرو برده‌ای در سینه‌ام، دستت را می‌آوری بالا. لاله‌ی گوشم را با انگشت شست و سبابه ات نوازش می‌کنی و می‌گویی:
- نمی‌دانم چرا حس کردم، سرت دارد گیج می‌رود.
 می‌گویم: درست می‌گویی. سرم دارد گیج می‌رود، اما این به معنای خسته شدن نیست. مدتی است این طور شده‌ام. هیچ ربطی به تو ندارد. شاید بشود گفت نوعی درگیری با خودم، باعث سرگیجه‌ام شده.
می گویی : چرا با خودت درگیری؟ من که همه‌ی حرف‌هایم را به تو می‌گویم. دوست دارم تو هم بگویی. شاید من هم بتوانم برایت تکیه گاهی باشم.
سرت را محکم به سینه‌ام می‌فشارم. بوی مادربزرگم می‌دهی. بوی گِلِ سرشور. بوی بی‌بی مشهدی. بوی عود و کندر. در خلسه می‌روم. می‌گویم:
- نمی‌دانم چرا یکهو به فکر مادرت افتادم. وقتی پدرت رفت، او سی و هشت ساله بود. یک زن با مو‌های بلند قهوه‌ای روشن، چشمانی سبز، قامتی کشیده و پوستی سفید که می‌توانست هر مردی را خوشبخت کند. اما همه‌ی آن زیبایی‌ها را گذاشت به پای تو. می‌دانم که بیشتر از شانزده سال نداشتی که یک شب او هم، رفت. از بس درد دوری پدرت را ریخت توی خودش، دق کرد و بی‌صدا رفت.
چشمان خیست را به من می‌دوزی و می‌گویی:
-حالا، شش سال است تو را اسیر خود کرده‌ام، اسیر دلواپسی‌هایم، دلهره‌هایم. گاهی به خود می‌گویم آیا من حق دارم این چنین با تو کنم؟
دستانم را بیشتر به دورت حلقه می‌کنم و می‌گویم:
- من از چنین وضعیتی گله مند نیستم سایه!
 بو می‌کشی. چشمانت باز می‌شود. تبسم می‌کنی و می‌گویی:
- همراه شرجی، بوی پالایشگاه آبادان از لای درز پنجره می‌پیچد توی اتاق.
 نفس عمیقی می‌کشی، چشمانت را می‌بندی و ادامه می دهی:
- این بو، مرا به یاد پدرم می‌اندازد که هر روز "سپرتاسش" را برمی‌داشت و با دوچرخه‌ی "هرکولس" می‌رفت سرکار. او تمام عشقش، پالایشگاه بود. من هم هروقت از کنار دیوار "پلیتی" پالایشگاه رد می‌شدم، تا فلکه‌ی "الفی" بو می‌کشیدم و مست می‌شدم.
 می‌خواهم بگویم اینجا آبادان نیست، اما منصرف می‌شوم. دوست ندارم دیواری بکشم بین توو آنچه به آن دلخوشی.
 از درون می‌لرزم، لرزش به دستهایم منتقل می‌شود، حس می‌کنم هیچ کس جز تو مرا درک نمی‌کند. به غریبی می‌مانم که در تنهایی‌اش می‌سوزد. دستهایت را در دستهایم قفل می‌کنی. احساس آرامش می‌کنم. همه‌ی انگشتانم، چفت می‌شوند در انگشتانت. فقط انگشت‌های ششم دستهام، مثل دو تکه گوشت اضافی آویزانند. دلم برای تنهایی آنها می‌سوزد. روبه‌رویم می‌نشینی و می‌گویی:
- بابا هیچ وقت به من دروغ نگفت. نه، فقط یک بار دروغ گفت. آنهم موقعی بود که می‌خواستم با مادرم به مسافرت برویم. یعنی به زور ما را به مسافرت فرستاد. گفت آبادان زیر توپخانه‌ی دشمن است. وقتی سوار قطار شدیم، دستهای پدرم را گرفتم و به او التماس کردم که با ما بیاید. حرف‌هایم را با گریه به او می‌گفتم. گفتم اگر با ما نیاید، من هم نمی‌روم. پدرم لبخندی زد و گفت: باشد، من هم با شما می‌آیم. و نشست روی صندلی کوپه، درست کنار من. دستش را رها نمی‌کردم. می‌ترسیدم. درست مثل حالا که دستهای تو را گرفته‌ام. صدایی از بلندگو آمد که قطار خرمشهر- تهران در حال حرکت است. آن موقع، من شش ساله بودم. پدرم با همان لبخند قشنگش گفت: دیدی من هم دارم با شما می‌آیم؟ من که سرتاپایم غرق شوق بود، از او تشکر کردم که خیالم را راحت کرده است. پدر، در یک چشم به هم زدن گفت: الان بر می‌گردم. و دستش را از دستم جدا کرد و رفت. نمی‌دانم چرا دلم هری ریخت. به مادرم نگاه کردم. او، تبسم کرد. جوری که در لُپِ راستش، چال قشنگ همیشگی را دیدم.

ناگهان، قطار به راه افتاد. دنبال پدرم گشتم. مادر، دستم را محکم گرفت و فشرد. دیدم نگاه مادرم به پنجره است و دارد برای کسی دست تکان می‌دهد. به بیرونِ پنجره نگاه کردم. پدر بود. سوزش درد را در مهره‌های کمرم احساس کردم. پدر با علامت دست، هم خداحافظی می‌کرد، هم می‌گفت شما بروید من بعدا می‌آیم.
بغضم بیشتر شد. دلم نمی‌خواست نگاهم را از پدر بگیرم. آنقدر نگاهش کردم تا اشک پرده‌ای شد میان من و او. همان جا کنار پنجره نشستم و زار زدم. هر چه مادر اصرار کرد که بیایم کنارش بنشینم، قبول نکردم. وقت شام که شد، لقمه‌ای نان و پنیر به طرف من گرفت و با اشاره‌ی چشم و ابرو به من فهماند که آنرا بگیرم. زدم زیر دستش. برد، نزدیک دهانم، صورتم را برگرداندم و همان جا نشستم. نمی‌دانم چقدر طول کشید، اما یادم می‌آید با سر افتادم کف کوپه. گویا، خوابم برده بود.
می گویم: پدر به تو دروغ نگفت. پدر، می‌خواست تو را از بحران دور کند. تو که نمی‌دانی چه نکبتی است این جنگ. او خودش را فدای آسایش شما کرد.
 مرا محکم‌تر در آغوش می‌فشاری. می‌گویی:
- تو فقط از نکبت جنگ، حرف می‌زنی. من، نکبت را دیدم. لمس کردم. پا و دست قطع شده‌ی بابا را که دیدم، تمامی نکبت جنگ را لمس کردم. وقتی می‌خواستند او را دفن کنند، مادرم که در بهت ناباوری بود گفت:
- بگذارید قبل از اینکه او را به خاک بسپارند، صورتش را ببینم. ممکن است جسد را اشتباه آورده باشند.
وقتی نایلونی که جنازه را در آن پیچیده بودند باز کردند، دلم لرزید. پاهایم سست شد. دست مادرم را محکم گرفتم. مادر با نوعی آرامش گفت: حالا خیالم راحت شد. خودش است. اما حتی یک قطره اشک هم نریخت. راست قامت ایستاد. نگاهش را به افق دوخت و گفت: دفنش کنید. اما من دلم می‌خواست دستش را برای خودم نگه دارم تا همیشه پنجه‌هایش را محکم بگیرم. به سرعت،  دست پدرم را برداشتم و آنرا به سینه‌ فشردم. پوست دستش، پلاسیده شده بود. مثل اینکه یک قالب یخ بر روی سینه‌ام بود. لرزیدم، چشمانم سیاهی رفت و زدم زیر گریه. مادرم، دست پدر را از من گرفت و گذاشت کنار نعش او و مرا از جمعیتی که دورمان حلقه زده بودند، دور کرد. در حالی که هق هق می‌زدم به چهره‌ی مادر، خیره شدم. او اصلا گریه نمی‌کرد. بر لبانش تبسم بود. ساکت بود و آرام. نمی‌توانستم بفهمم که آرامش چهره‌اش، نشانه‌ی مقاومت اوست یا شوکه شدنش.
کف دستانم عرق کرده است. حس می‌کنم تب دارم. می‌خواهم دستم را از دستت جدا کنم، اما تو نمی‌گذاری. آنرا فشار می‌دهی و می‌گویی:
- خواهش می‌کنم.
لبهایم دارد می‌لرزد. می‌گویم: چشم.
دندانهایم به هم می‌خورد. نوک زبانم را ناخواسته گاز می‌گیرم. شوری خون را در دهانم احساس می‌کنم. چیزی در سینه‌ام، سنگین می‌شود. دلم به تپش می‌افتد.
- نمی خواستم دستت را از دستم جدا کنم. می‌بینی که کف دستم عرق کرده است.
- دست عرق کرده‌ات را هم دوست دارم. نمی‌خواهم رهایش کنی. می‌دانی چیست؟ دست تو، مثل دست پدرم است. تنها تفاوتش در این انگشت ششم است.
بعد با دو انگشت دست دیگرت، آنرا می‌گیری و تکانش می‌دهی. چقدر خوشحال می‌شوم که آنرا از تنهایی در می‌آوری. می‌گویم:
- خوشحالم که دست من، مثل دست پدرت است.
صدای مهربان زنی ما را از دنیای خود، جدا می‌کند.
- اگر اجازه بدهید، وقت آمپولش است.
همان پرستار همیشگی با چشمان درشت، بینی قلمی و پوستی سفید، تبسم کنان به تو نزدیک می‌شود. چهره اش، درست مثل عکس پرستاری است که انگشت سبابه‌اش را به نشانه‌ی "هیس" بر لبانش گذاشته و بر دیوار بیمارستان نصب کرده اند. هراس را در چشمانت می‌بینم. می‌گویی:
- آمپول بزند. اما بگو مرا به تخت نبندد. احساس خفگی می‌کنم.
پرستار مثل کسی که بخواهد کودکی را ساکت کند، دستی به موهایت می‌کشد و می‌گوید:
- نترس گلم. فقط آمپول می‌زنم.
دستم را بیشتر می‌فشاری. دست دیگرت را آزاد می‌کنی. پرستار، نوار لاستیکی به بازویت می‌بندد. رگهایت را با انگشت سبابه اش، لمس می‌کند. آمپول را تزریق می‌کند. لحظه‌ای بعد، پلک‌هایت آرام آرام، سایه بان چشمانت می‌شوند. دستم را به نرمی و آرامی رها می‌کنی. انگشتانم از فشار دستت به هم چسبیده اند. عرق دستم را با شلوارم پاک می‌کنم.
- آقا، چه عرق‌های درشتی روی پیشانی شما نشسته! مدت‌هاست که می‌بینم شما هر روز به ملاقات این بیمار می‌آیید. نمی‌دانم چه نسبتی با شما دارد. فقط می‌دانم که شدیدا به شما وابسته است.
 نگاهی به او  می‌اندازم و می‌گویم:
- هنوز هم باید ببریدش به اتاق "ای. سی. تی"؟
- بله. کمک می‌کنید ببندیمش به تخت؟
- لازم است هنوز؟
- اگر نبندیمش به تخت، وقتی بیدار می‌شود حتما بلایی سر خودش می‌آورد. فقط زمانی که حضور شما را احساس می‌کند، آرام است.
کمک می‌کنم. تو را به تخت می‌بندیم. دستت را آرام می‌گذارم کنارت. دست دیگرت، روی سینه‌ات است. نمی‌دانم چرا به یاد دست قطع شده‌ی پدرت می‌افتم. نگاهی به ساعتم می‌کنم. وقت ملاقات، تمام شده است. باید بروم. مثل هرروز، باید در اتاق "ای. سی. تی" سرت را زیر برق بگذارند. بعد مثل همیشه و امروز، موقع ملاقات که شد می‌آیم. دستانم را محکم می‌گیری. دوست داری سرت را بگذاری روی سینه‌ام و گم شوی.
نگاهی به چهره‌ ات می‌اندازم. نمی‌توانم فرق بین خواب و بی‌هوشی را تشخیص دهم. فقط می‌دانم که خوابی. شاید هم کابوس باشد. خوب که نگاهت می‌کنم، می‌بینم شیاری از اشک، دارد آرام آرام می‌غلتد و می‌ریزد نزدیک گوشت. دلم برای خودم و تو، می‌سوزد.
 باید بروم. از اتاق بیرون می‌روم. در راهرو بیمارستان صدای ناله‌ی بیماری که دارد هنگام گذاشتن برق بر سرش، دندان قروچه می‌کند گوشم را آزار می‌دهد. دکمه‌ی آسانسور را می‌زنم. پایین که می‌روم با خود می‌گویم، شاید اگر برادرانم به من حسودی می‌کردند و مثل یوسف مرا به چاه می‌انداختند، روزگارم بهتر از این بود. اما بلافاصله دلم برایت تنگ می شود سایه!
 شوری خون را که در دهانم احساس می‌کنم، متوجه می شوم زبانم را گاز گرفته ام.

                                                                                                                             نعمت نعمتی - اهواز